|
|
|
|
|
به پا نرسیده از سر گذشت و زندگی همین یک وجب بود
abi.asemooni@ymail.com |
|
|
|
| |
باز هم تزئین دستم حلقه ی زنجیر شد سرنوشت من مطیع قسمت و تقدیر شد من درخت آرزو با خون خود پرورده ام شاخه اش برباد گشت و میوه اش دلگیر شد
---
یادم می اید ان روزها دم غروب که می شد دسته جمعی می رفتیم کوه. تقریبا ۱۰ دقیقه ای با خانه ما فاصله داشت. حال و هوایش را نمی توانم وصف کنم. فقط شیرین بود... خیلی شیرین! حالا که یاد ان روزها می افتم دلم می گیرد و افسوس می خورم. می دانم دیگر هیچ وقت بر نمی گردند. نه دیگر ما آن ادمهای قدیمیم نه ان کوه همان قرارگاه قدیمی و دنج. هر چه بیشتر زمان می گذرد بیشتر فاصله می گیرم از ان سادگی ها و زیبایی ها! این بیگانگی ها را اصلا دوست ندارم! این تغییرات... آدم! شدن ها... سنگدل شدن ها! اما من هم تسلیمم... مثل همه! این قانون طبیعت است و کاری به دل ما بیچاره ها ندارد :|
|
|
نوشته شده توسط
آبی در دوشنبه 4 آبان1388 |
|
|
|
|