|
|
|
|
|
به پا نرسیده از سر گذشت و زندگی همین یک وجب بود
abi.asemooni@ymail.com |
|
|
|
| |
دلم یه کلبه می خواد رو یه تپه ء سر سبز وسط جنگل که روبروش یه برکه ء کوچیک داشته باشه و یه درخت سبز و قدیمی...

از اینا که شاخه هاش آویزون میشه... بعد یه تاب می بستم به این درخته و از صبح تا شب لم می دادم روش و کتاب می خوندم... دلم می خواد یه پیرهن آبی آسمونی تنم می کردم و موهام و باز میزاشتم و تو اون سکوت قشنگ می دویدم و بلند بلند آواز می خوندم... باد موهام و می زد و احساس خوشگلی بهم دست میداد =) ظهر که می شد می رفتم حموم تو برکه و ساعت ها تو آب بازی می کردم... بعد در همین حال شاهزاده ء سوار بر اسب سفید از راه می رسید و ما عاشق هم می شدیم (البته بگم من چون داستان و از قبل می دونستم لباس شنا تنم بوده) بعد من و سوار اسبش می کرد و می برد به بلندترین نقطه ء جنگل و با هم غروب آفتاب رو تماشا می کردیم و بر می گشتیم به کلبه مون... شب هوا سرد می شد و شاهزاده شومینه کوچیکمون رو روشن می کرد و من براش املت! درست می کردم... تو یکی از اون قابلمه های فلزی که کفش سیاهه و رو آتیش میزاریش... بعد همین طور که پیش میرفتیم هوا هی سردتر و سردتر می شد تا اونجا که شنل شاهزاده رو ازش می گیرم و می پوشم بعدش هم می شینیم با هم بستنی می خوریم و جومونگ ۲ می بینیم تا اینکه خوابم می بره و شاهزاده ء بیچاره در حالی که شدیدا از عاشق شدنش پشیمونه به سرعت از اونجا فرار می کنه و قصه ء ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید.... :))
توضیحات: امروز هوا رسیده بود به ۳۸ درجه در حالی که هفته ی پیش ۱۰-۱۲ بود! این ۳۸ درجه همراه با مقدار زیادی ابر و رعد و برق و مقدار کمی بارون که هوا رو حســـــابی گرفته و گرم و مرطوب و غیر قابل تحمل ساخته بود! به علت گرمای زیاد و رعد و برق هم آتش سوزی جنگل ها شروع شده با اینکه هنوز بهاره مثلا! خوب تو یک همچین وضعی آدم مجبور میشه از قوه تخیلش کمک بگیره تا درد دلش کمی کمتر بشه :| مسخره هم خودتی =)
|
|
نوشته شده توسط
آبی در جمعه 29 آبان1388 |
|
|
|
|
| |
ای بی خبر از آتش تند غم پنهانیم باور کن اینک بی تو من در اوج سرگردانیم ای وای! از ره می رسد پاییز فصل کوچ تو آه اي پرستو! رحم كن بر اين دل طوفانيم !
---
- شاعر این شعر چی بود اسمش؟ + کدوم؟ - بی تو مهتاب شبی... + فریدون مشیری فکر کنم! خیلی دوست دارم این شعرو :) - بخونم برات؟ + نمی خوابی؟ نصفه شبه... - امروز شعر نخوندم برات! خوابم نمی بره! + بخون پس - بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم... ... رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ! بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم... ............. ....... ... + :)
چقدر خواستنی میشی وقتی انقدر ناز پای تلفن خوابت می بره!
|
|
نوشته شده توسط
آبی در دوشنبه 25 آبان1388 |
|
|
|
|
| |
من آن رندم که عصیان پیشه دارم بدستی جام و دستی شیشه دارم اگر تو بی گناهی رو ملک شو من از حـــــوا و آدم ریشــــه دارم..!
---
رو تختم دراز کشیدم و فکر می کنم به اتفاقات امروز... کوچیک و بزرگ دونه به دونه همه رو مرور می کنم. شیفت ۸ ساعته... تی شرت قرمز و زشتی که مجبور بودم بپوشم... هوایی که به شدت داره گرم میشه... امپراطور دریا... کنسرت اندی که ماه بعده و من نمی تونم برم... کنفرانسی که ماه بعده و من باز نمی تونم برم... بعد... ۱۵ دقیقه گپ تلفنی با تو... شنیدن صدای گرفته ات که چقدر دوستش دارم... جوکهای تکراری و بی مزه ت که عاشقشونم... سفارش چای با لیمو که به نظرت دوای هر دردی می تونه باشه... اما بعد حرفهای مامان که بی تابم می کنه... که بی تو بشم... که از تو هم بگذرم... که نمی تونم رهات کنم... که خواستنت یه اشتباه بزرگه... که باز من مهم نیستم... که شاید تو لایقش نیستی... که دوست داشتنت از اولش هم اشتباه بوده... که تو چقدر خوبی و چقدر حیف که خیلی چیزها دست من نیست... که نمی خوام از دستت بدم... که با همه کم و کاستی ها می خوامت... باز سر دو راهی گیر می کنم... نمی تونم تصمیم بگیرم...گیج ِ گیجم... از هر دو راه می ترسم... نه میشه با تو باشم نه می تونم بی تو برم... هر چه بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم... سردردم باز شروع میشه... تصمیم می گیرم به این موضوع فکر نکنم و خودم رو بسپارم به سرنوشت... به خدایی که می دونم شاهد حالم هست و مطمئنم راهی جلوی پام می زاره... این فکر روح آشفته م رو کمی آروم می کنه... چشمام رو می بندم که بخوابم... هوا چقدر گرمه امروز...!
|
|
نوشته شده توسط
آبی در شنبه 23 آبان1388 |
|
|
|
|
| |
اینک من و توییم دو تنهای بی نصیب هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش سر گشته در کشاکش طوفان روزگار گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش
---
با یکی از دوستانم که لـ.ز می باشن بحث داشتیم سر این فیلم twilight (عکس) ! من تعریف می کردم از پسرک فیلم و دوستم از دخترک! کلا برام عجیب بود و زودی موضوع بحث رو عوض کردم! ترسیدم نا خودآگاه حرف ناجوری بزنم و ناراحتش کنم! یه جورایی سخته... نمی دونم باید باهاشون مثل یه پسر برخورد داشته باشم یا دختر؟! چند وقت پیش یه دوست دیگه ای داشتم که گـ.ی بود اما فوق العاده پسر مهربونی بود! کفشهای پاشنه بلندش رو میاورد سر کلاس می پوشیدیم و کلی می خندیدیم! ناخوناش و مانیکور می کرد و کلی ازش تعریف می کردیم! بعد آخر سر فکر کنم ناراحت شدم ازم! خوب من باهاش مثل یه دختر برخورد داشتم :| فکر نمی کنم مقصر من بودم چون یه پسر آرایش نمی پوشه و سر کلاس لاک نمی زنه و هی از دوست پسرش ناله نمی کنه! خلاصه که موندم چه کنم با این دوستانی که تکلیفشون با خودشون روشن نیست! و من از کجا بدونم بعنوان یک دوست ِ دختر باهاشون رفاقت داشته باشم یا دوست ِ پسر؟!
پ.ن. این شعر پیدا کردن برای شروع هر پست هم کلی مشکل ساز شده ها! می ترسم شعرهای دنیا تموم شن و پستهای من بی شعر بمونه!
|
|
نوشته شده توسط
آبی در جمعه 22 آبان1388 |
|
|
|
|
| |
وقتي که نيستي دل من پير مي شود حتي هواي عشق زمينگير مي شود پشت غرور کهنه اين شهر بي غزل چشمي به جرم عشق تو زنجير مي شود امشب به خــلوت دل بارانيــــم بيــا فردا که استخاره کني دير مي شود... !
---
صبح صدای خواجه امیری بود که من و برد به پارسال... نزدیکهای عید... یه فکری ذهنم رو بد جوری مشغول کرد... نمی دونم حالا که بعد از یک سال به این آهنگ ها گوش میده به چی فکر می کنه! همون آهنگهایی که با کلی وسواس براش انتخاب کرده بودم... نمی دونم هنوزم وقتی خواجه امیری می خونه "حال من خوبه با عشقت گرچه دورم از وصالت" به من فکر می کنه! دیگه نمی دونم چه حسی نسبت به من داره! نفرت؟ عصبانیت؟ کینه؟ علاقه؟ نه... فکر نمی کنم! نه که برام اهمیت داشته باشه! فقط کنجکاوم بدونم تو دلش تو ذهنش چی می گذره؟! مهم نیست... :/
|
|
نوشته شده توسط
آبی در پنجشنبه 21 آبان1388 |
|
|
|
|
| |
من نام خود از دفتر ایام زدودم چون نیستم ان قصه که در یاد بمانم ناشادی ما گر سبب شادی غیرست شادم که بمانم من و ناشاد بمانم !
---
حرف تازه ای برای گفتن نیست فقط خواستم چیزی نوشته باشم که ببینید هستم! دلم برای نوشتن تنگ شده برای آرامش تنگ شده دلم برای خیلی چیزها و خیلی ها تنگ شده!
کاش بودی.. کاش... :(
|
|
نوشته شده توسط
آبی در چهارشنبه 20 آبان1388 |
|
|
|
|
| |
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر !
---
خیلی دوست دارم قالب جدیدم رو :) امروز بعد از کلی وقت بلاخره بی حوصلگی رو گذاشتم کنار و یک دستی به سر و صورت دخترکم کشیدم! خیلی هم از نتیجه راضی می باشم... شما چطور؟ =]
گذشته از قالب و وبلاگ این روزها بی اندازه کلافه ام! این وسط هم چپ میرم راست میام گیر می دم به رفیق بیچاره که چرا انقدر نسبت به من بی توجه شدی! این در حالیه که از ۲۴ ساعت روز ۲۵ ساعتش رو با همیم! خیلی شیک دو ساعت دعوا داریم سر مسایل خیلی بیخودی مثل اینکه چرا بابت نشون دادن فلان کلیپ ازم تشکر نکردی! خیلی خنگه هر کسی فکر کنه دعواها تقصیر من بوده! رفیق که دیگه رسما تسلیم شد و اعتراف کرد جلو من کم آورده! بیچاره... گاهی خیلی دلم برا اطرافیانم می سوزه که مجبورن موجود غیر قابل تحملی مثل من رو تحمل کنن! خلاصه که کاش چند روزی یه سوراخی غاری سراغ داشتم می رفتم خودم و گم و کور می کردم تا کمی از این حالت هاپویی درام و به همون شکل نیمه انسانی برگردم :|
چقدر دلم گرفته...
|
|
نوشته شده توسط
آبی در دوشنبه 18 آبان1388 |
|
|
|
|
| |
من رفتم...!
چو دل بر دیگری بستی نگاهش دار، من رفتم چو رفتی در پی دشمن، مرا بگذار، من رفتم پس از صد بار جانم را که سوزانیده ای از غم چو با من در نمیسازی، مساز، اینبار من رفتم کشیدم جور و میگفتم: ز وصلت برخورم روزی چو از وصل تو دشمن بود برخوردار، من رفتم ز پیش دوستان رفتن نباشد اختیار دل بنالم، تا بداند خصم: کز ناچار من رفتم چو دل پیش تو میماند گواهی چند برگیرم: کزین پس با دل گمره ندارم کار، من رفتم ترا چندین که با من بود یاری، بندگی کردم چو دانستم که غیر از من گرفتی یار، من رفتم بخواهم رفتن از جور تو من امسال و میدانم که از شوخی چنان دانی که از پیرار من رفتم مرا گفتی که: غمخوار تو خواهم شد بدلداری نگارا، بعد ازینم گر تویی غمخوار، من رفتم ندارد اوحدی با من سر رفتن ز کوی تو تو او را یادگار ِ من نگه میدار، من رفتم

|
|
نوشته شده توسط
آبی در دوشنبه 18 آبان1388 |
|
|
|
|
| |
گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست رفتن آسـان بود ار واقف منزل باشی نقــد عمـــرت ببرد غصه ی دنیا بگـزاف گـر شـب و روز در این قصـه ی باطل باشی!
---
× ترسیده بودم... قلبم به شدت می تپید... زانوهام شل شده بودن اما دستام به شدت بر پشتت می کوبید تا دوباره نفس بکشی... مونا اشک می ریخت... مامان با صدای بلند دعا می کرد... داداشی رنگش پریده بود... نفست بالا نمی امد... فکر رفتنت دیوانه ام می کرد... جنگیدی تا بمانی و خدا دوباره تو را به ما بخشید... خدایا شکرت!
× تولد امام هشتم در روز ۸۸/ ۸/۸ ! هشت بار دوستت دارم!
× چه می شود گفت وقتی جواب حافظ این بوده: یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ... کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن ... وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
|
|
نوشته شده توسط
آبی در سه شنبه 12 آبان1388 |
|
|
|
|
| |
باز هم تزئین دستم حلقه ی زنجیر شد سرنوشت من مطیع قسمت و تقدیر شد من درخت آرزو با خون خود پرورده ام شاخه اش برباد گشت و میوه اش دلگیر شد
---
یادم می اید ان روزها دم غروب که می شد دسته جمعی می رفتیم کوه. تقریبا ۱۰ دقیقه ای با خانه ما فاصله داشت. حال و هوایش را نمی توانم وصف کنم. فقط شیرین بود... خیلی شیرین! حالا که یاد ان روزها می افتم دلم می گیرد و افسوس می خورم. می دانم دیگر هیچ وقت بر نمی گردند. نه دیگر ما آن ادمهای قدیمیم نه ان کوه همان قرارگاه قدیمی و دنج. هر چه بیشتر زمان می گذرد بیشتر فاصله می گیرم از ان سادگی ها و زیبایی ها! این بیگانگی ها را اصلا دوست ندارم! این تغییرات... آدم! شدن ها... سنگدل شدن ها! اما من هم تسلیمم... مثل همه! این قانون طبیعت است و کاری به دل ما بیچاره ها ندارد :|
|
|
نوشته شده توسط
آبی در دوشنبه 4 آبان1388 |
|
|
|
|
| |
چیزی گم است در من از آرزو فراتر مانند جان شیرین زان نیز پر بهاتر در جستجوی اویم ، یا در سراغ اكسیر من هر چه خسته پاتر ، او نیز كیمیاتر..!
---
باورم نمی شد این خودت باشی... صدای گریه ات پشت گوشی تنم را لرزاند. یک لحظه دلم سوخت، احساس گناه کردم اما بعد خندیدم... دیدم چقدر دوستت دارم هنوز! شاید... شاید تو واقعا بی تقصیر بودی اما دیگر برایم مهم نبود... من می خواستمت! گفتی حق دارم... خواستم ثابت کنی... با اینکه برایم مهم نبود... من رهایت نمی کردم! گفتی به فکر خودت نیستی... گفتی بخاطر زجری که من کشیدم اشک می ریزی... باورت کردم! یادت هست با چه آرامشی ازت گلایه کردم! که خواهش کردم دست از دروغ برداری! یادت هست قسم خوردی! یادت هست گفتی من به خدای خودم دروغ نمی گم! وسط هق هق گریه نالیدی همه اذیتم کردن تو هم مثل اونا شدی! دلم شکست! دیدم چه تنهایی! کم کم باورت کردم... کم کم دوباره عاشق شدم... گفتم شاید نتونم برات همان آبی گذشته باشم... دیوار اعتماد یک بار که شکست دیگر شکسته! گفتی دوباره می سازمش به من فرصت بده! اعتماد کردم! خواهش می کنم.... دوباره خرابش نکن!
پ.ن. چه فال زشتی درامد امروز :(
|
|
نوشته شده توسط
آبی در جمعه 1 آبان1388 |
|
|
|
|