|
|
|
|
|
به پا نرسیده از سر گذشت و زندگی همین یک وجب بود
abi.asemooni@ymail.com |
|
|
|
| |
هنوز بوي تو از سمت عشق مي آيد نگاه كن كه چه بيهوده آرزومندم به احتمال بعيدي چگونه دل بستم چه ساده ام كه به لبخند سايه پابندم !
این یکی دو ماهی که نبودم اینجا انگار مثل یه قرن گذشته... کمی غریبی می کنم با دخترم ... آبی! اما نگران نباشین این بار برگشتم که باشم و خوب باشم و زنده باشم و بنویسم... از همه چی. می خواستم از "رفیق" بنویسم... دوستکی که تو این مدت کوتاه به اندازه سالها تو دلم جا باز کرده و چقدر که وجودش برام عزیزه! ...باشه برای بعد، سر فرصت کامل می نویسم :)
خواستم بگم که خیلی دوستون دارم. :)
|
|
نوشته شده توسط
آبی در چهارشنبه 21 مرداد1388 |
|
|
|
|
| |
باز می خواهم تو را پیدا کنم با تو شاید خویش را معنا کنم من کیم ؟ گر خودشناسی داشتم کی ز خود بودن هراسی داشتم ! های ... ای آیینه معنا کن مرا گم شدم در خویش ، پیدا کن مرا ... !
این روزا زندگیم بیشتر شبیه ِ به تصویر آهسته ء این فیلمای دری پیتی که عمراً تمومی نداره و آخرشم یه جوری تموم میشه که خود کارگردانم توش می مونه که یعنی چی شد الان...!!! اما خوب زندگیه دیگه باید یک جوری بگذره... گاهی با لبخند گاهی با اشک گاهی با حرص و جوش... گاهی اَم همینجوری الکی... من الان کاملا متوجه شدم که سر از حرفام در نیاوردین چون خودم هم کاملا همین حس رو دارم اما خوب که به قضیه فکر کنی می بینی حق دارم! از یه آدم افسره توقعی بیش از این نباید داشت =) این چرندیات و نوشتم که انشاالله دکمه ء استارتی باشد برای بازگشت من به آغوش گرم بلاگفا و همچنین تک تک شما بینندگان عزیز و محترم!
|
|
نوشته شده توسط
آبی در پنجشنبه 15 مرداد1388 |
|
|
|
|