|
|
|
|
|
به پا نرسیده از سر گذشت و زندگی همین یک وجب بود
abi.asemooni@ymail.com |
|
|
|
| |
ساغر پر ز شرابم خودت میدانی گهی آتش گهی آبم خودت میدانی عطش ات از لبم افزوده شود شکل مرموز سرابم خودت میدانی باز در فکر وصالت شده ام غرق در رنج و عذابم خودت میدانی نیست جز زهر غمت قسمت من از غمت خانه خرابم خودت میدانی...
سلام! آمدم که برگردم بی هیچ قول و قراری! وقتی بودم هستم و وقتی نیستم دنبالم نباشید. گاهی لازم است آدم در خود گم شود تا آرامش بیابد، این بار از لابلای اشعار یک دوست بر می گردم! دوستی که "غریبه آشنا" شاید برازنده ترین لقبش باشد! این روزها آرامشی عجیب وجودم را در بر گرفته! آرامشی که ته دلم را سخت می لرزاند.. مثل آرامشی قبل از طوفان! دعا کنید... آرام آرام قطعات گم شده ی زندگیم پیدا می شوند... و به زودی زود می شوم همان آبی! با همان آرامش، و با همان لبخند :)
دوستتون دارم.
|
|
نوشته شده توسط
آبی در سه شنبه 5 خرداد1388 |
|
|
|
|