تبليغاتX
آبی ِ آبی
 
 

 

 
 

آ مثل آسمان - ب مثل باران - ی مثل یکرنگ

 
       

 
 

               

 
 
  آرشيو مطالب

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

 
  موضوعات

آبی لبخند می زند

آبی کشتیهایش غرق شده

آبی اعصاب ندارد

آبی بیکار علاف می چرخد

آبی دستپاچه شده

آبی یک کدبانوی واقعی ست

آبی بلند بلند می خندد

آبی فکرهای خبیسانه در سر دارد

آبی کلی استرس دارد

آبی ریلکس ریلکس است

آبی هیچ حس خاصی ندارد

آبی جشن تولد می گیرد

عناوین مطالب وبلاگ

 
  لینک دوستان

 

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

گیلاس خانومی هستم

خودم نوشت

بولوت

خریت انتها نداره

دختر كوچولو

Mr Zip & Mrs Zigzag

آکـار سو

Emovi

پیرهن پری

نقطه ته خط

خواب کوتاه

بن بست یک دروغگوی صورتی

یواشکی های صورتی

خرس قهوه ای

بادبادک

میعاد در لجن

نیمه خالی لیوان

ساحل انتظار

زندگی شاید همین باشد

گل گلدون من

عاشق مترسک

Lost Patch

پاییزان

 
  نويسندگان

 


  درباره وبلاگ



به پا نرسیده
از سر گذشت
و زندگی
همین یک وجب بود


abi.asemooni@ymail.com


 
  پیوند های روزانه

دانلود کتاب

هنر آشپزی

تستهای روانشناسی

دانلود فیلم

نام گزینی

طالع بینی شخصی

کتاب الکترونیک برای موبایل

فال تاروت

فال حافظ

تعبیر خواب

حسین پناهی

فروغ فرخزاد

فریدون مشیری

دانلود آلبومهای سیاوش

تمام پیوند های روزانه

 
  مطالب پیشین

دویست و هفتاد و پنج

دویست و هفتاد و چهار

دویست و هفتاد و سه

دویست و هفتاد و دو

دویست و هفتاد و یک

دویست و هفتاد

دویست و شصت و نه

دویست و شصت و هشت

دویست و شصت و هفت

دویست و شصت و شش

دویست و شصت و پنج

دویست و شصت و چهار

دویست و شصت و سه

دویست و شصت و دو

دویست و شصت و یک

 
  تبلیغات


تبلیغات



  آمار بازديد

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin


ليست وبلاگ‌های به روز شده




RSS

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد

 


  دویست و شانزده
  آزاد آزادم ببین
چون عشق درگیر من است
دیگر گذشت آن دوره که
تقدیر زنجیر من است

شاید نمی دانی ولی
از خود خلاصم کرده ای
آیینه خالی فقط
امروز تصویر من است

با عشق تو بر باد رفت
آن آبروی مختصر
من روح بارانم ببین
چون عشق تقدیر من است...

 

عاااااااااشق این شعرم... بخصوص با صدای خواجه امیری

نوشته شده توسط آبی در چهارشنبه 30 بهمن1387

 



  دویست و پانزده
  یادتونه گفته بودم هوا بس ناجوانمردانه گرم است! حالا چند روزه خیلی جوانمردانه سرد شده :) کلی از خوشی تو پوست خودم نمی گنجم! تازه بارون هم بارید دیروز و پریروز... اوووم (اسمایلی زبون درازی)
یعنی فکر کن امروز ۴۰ درجه باشه فرداش یه هواَکی بشه ۲۰! خیلی حال میده =))

...

دیروز با تینا و اشلی و دیپیکا هر طرف می رفتیم می دیدیم این پسره اَتیک پشت سرمونه! یعنی دیگه رسمن را افتاده بود دمبالمون... هی اَم زوم می کرد رو این تینای بد بخت :) یعنی فکر کن یه گوشه واستاده بود به معنی واقعی کلمه زل زده بود به ما! هر چقدرم اشلی بهش نگاه کرد و شکلک در آوردووو مگه از رو می رفت!!! به تینا می گم مواظب باشی آ این هندیا رمانس خونشون خیلی بالائه! میگه آبی تو رو خدا تو اَم بام بیا من می ترسم!!!
باید بگم که من و این اَتیک و دوستاش تو یه کلاسیم، تینا و اشلی تو یه کلاس دیگه و دیپیکا هم جدا از همه. وقتی داشتم می رفتم که برم سر کلاس بلیندا رو دیدم که میگه آبی بیا اینجا کارت دارم! رفتم می گم بله؟ که دیدم این پسره اَتیک  نشسته کلی باش درد دل کرده که من تینا رو دوست دارم به آبی بگو معرفیمون کنه! منم گفتم اُکی مشکلی نیست بگو بعد کلاس بیاد پیشم (اسمایلی فکرای خبیسانه و خنده شیطانی) خولــــــاصه... اومد و اولش مسخره بازی و این آ بعد دیدم نه انگار جدیه! هی اصــــــــرار که آبی باور کن من دوسش دارم! یعنی این هندی آ عجب آدمایین آ! تا حالا یه کلمه حرفم نزده باش! منم بش گفتم که تینا مسیحیه و خیلی ام از من و تو سختگیرتر تر! عمرنم اهل دوست پسر بازی نیست! میگه تو از کجا میدونی خوب منم مسلمونم ولی دوست دختر می خوام! تو فقط معرفیمون کن شاید از من خوشش اومد (اسمایلی عمـــــــراً با صدای علی صادقی) منم گفتم باشه اگر خودش خواست معرفیتون می کنم!
تو همین بحثا بودیم که سانی از پله ها اومد بالا تا من و دید چشاش برق زد گفت آبی اسم اون دوستت چیه؟! همون که پیرهن زرد پوشیده بود! ینی اون لحظه قیافه اَتیک دیدنی بود... منم که حاضر آماده پقی زدم زیر خنده می گم تو اَم آره؟؟! (اسمایلی شوک و سکته) میگه چطور! که متوجه اَتیک شد و شورو کردن هندی فوش دادن به هم :) من و بلیندام واستادیم هرر هرر بهشون خندیدیم! بعد خلاصه به هر زوری بود اَتیک و فرستادم دمبال نخود سیا و گفتم اگه شد بت تل می زنم... اونم گفت اُکی و رفت.....
(فکر کردین تموم شد؟... نه جانم ماجا تازه شورو شده...!)
حالا این بار مگه سانیه ول کن بود!!! افتاده بود دمبال من... منم سری رفتم تو کتابخونه که دیدم اونجا اَم اومد دمبالم و نشست به درد دل کردن (اسمایلی مو کندن و اشک شوق ریختن) ولی خوب از حرفاش فهمیدم خیلی جدیه... اولش چند تا سوال کرد راجه به کارش و خانواده ش و اخلاقش و اینا... بعد که مطمئن شد دختر خوبیه گفت آبی تو رو خدا معرفیمون کن من جرات ندارم خودم تنهایی برم جلو! گفتم باشه من معرفیتون می کنم ولی گفته باشم تینا از این دخترایی نیست که اهل دوست پسر باشه... بر گشته می گه منم نیستم خوب من می خوام باش ازدواج کنم!!!! (اسمایلی جلل خالق) گفتم اگه اونطوره که باید اول با پدر مادرش صوبت کنی! تو دلم گفتم دیگه حتما بی خیال میشه که دیدم نــــــه! خیلی راحت گفت باشه من مشکلی ندارم!!!!!!! قیافه و لحنشم کاملن جدی بود! بعد نشست دو سااااعت داستان زندگیش و برام تعریف کرد که دیگه اونا رو نمی نویسم چون یه کتاب میشه اما چون دیدم پسر بدی نیست گفتم باشه پس صبر کن کلاسش تموم شد معرفیتون می کنم (اسمایلی یک آدم خیرخواه) طفلی کلی خوشال شد.....
خلاصه معرفیشون کردم و حرفاشون فقط در حد سلام علیک بود و تا سانی گفت بای و را افتاد دو قدم نرفته بود که شلیک خنده ما رفت هوا و بیچاره حتمن کلی خجالت کشیده... از اونجا ام را افتادیم به تینا گفتم من و ببر خونه تون خودم می خوام اول به مامانت خبر بدم! رفتیم خونه شون و  کلی اونجا با مامانش خندیدیم.. بعد آخراش دیگه یه لحظه همه ساکت شدن که من بلند داد زدم گفتم وااااای باید بگردیم دمبال لباس واسه مراسم!!!!!!!!! :)) اونجا دیگه مامانش قش بود از خنده و هی می گفت تو باز شورو کردی! گفتم اَنتی خانوم دو تا دوماد هندی پیدا کردم برات... الکی که نیست =))

...

خیلی وقت بود از این پستای طولانی نداشتم... امروزم بیکارم دیگه... چه میشه کرد :) به قول بعضی آ افلاین بخونین این پست و =)

پ.ن.۱ بچه هایی که face book دارن ایمیلشون و بزارن اَدد کنم اونایی هم که ندارن زود تند سری یکی بسازن خبرش و به من بدن... خیلی جالبه
پ.ن.۲ چقدر دوست دارم این قالب... حال و هواش انقدر نوستالژیکه برام... آخه اولین قالبی بود که برا وبلاگ اولیم انتخاب کردم... آخخخخخیییی........

نوشته شده توسط آبی در سه شنبه 29 بهمن1387

 



  دویست و چهارده
  چه کسی: من و تینا
کِی: امروز ظهر ساعت ۱
کجا: سی آی تی

با بچه ها خدافظی می کنیم و از سالن غذا خوری راه می افتیم طرف پارکینگ تا کتابایی که تازه گرفتیم و بزاریم تو ماشین بعد بریم سر کلاس. اَشلی از پشت سر داد می زنه ماشین منم چک کنین یادم نیست قفلش کردم یا نه! از شدت خستگی عین معتادا را می ریم هی ام می خوریم به در و دیوار هر هررم می خندیم :) تو راه اَتیک (پسر هندیه) رو می بینیم که همچنان دنبال فیلم تایتانیکه و واسه بار هزارم بهش می گم " نه من ندارمش". چند قدم اونورتر دوستش و می بینیم که هر بار من و می بینه می گه "سلام حال شما کوبه؟". از جلو آشپزخونه رد می شیم که روش نوشته تعطیله! این یعنی از چایی خبری نیست :( کلی می خوره تو ذوقم ولی به راهمون ادامه می دیم... می رسیم به دوتا از معلمامون و ازش می پرسم "ثبت نام کلاس روانشناسی هنوز بازه!" که می گه باید چک کنم بعداً بیا دفترم!... به راهمون ادامه می دیم... می رسیم به یه در شیشه ای... من باز می کنم تینا رد میشه... دو قدم دیگه می رسیم به یه در دیگه... اینبار تینا باز می کنه من رد میشم! میریم سمت ماشینش وسایلا رو میزاریم و در ماشین و از داخل قفل می کنیم و می بندیم... یه هو یادمون می افته کیلید داخله! با سنجاق قفلی می افتیم به جون قفل تا بازش کنیم... من هی دارم به تینا می گم زنگ بزن NRMA (بیمه) بیاد بازش کنه! تینا چشم غره میره که ینی اینم از اون حرفا بودااا! کیفم و میزارم زمین و چار زانو می شینم نگاش می کنم. همچنان درگیره... خسته که شد دعاهاشم که جواب نداد میگه اصن ولش کن و با باسن محکم می کوبه به در... که یهو در باز میشه! در و باز می کنیم کلیدا رو بر میداریم و در و می بندیم که بریم... که حالا سنجاق تو قفل گیر کرده و کلید نمیره توش!!! ینی اینجا دیگه اشک هر دومون در اومده بود! کلاسمونم که دیر شده! خلاصه  بعد از کلی کشتی و درگیری با سنجاق بی خیال شدیم و تصمیممون این شد که هر دومون از در اون طرفی بریم تو... اما هنوز یه چیزی ته دلمون می گه یه کار دیگه ای هم داشتیم ما اینجا! بعد از کلی فکر که هیچ نتیجه ای نداره راه می افتیم سمت کلاسمون... وارد کلاس می شیم که اَشلی می پرسه قفل بود؟! و ما تازه یادمون می افته اون کار نکرده همین بوده... :))

---

شعر پست پایینی هیچ ربطی یه هیچ چیزی نداره و قسمتی از آهنگ اندیه که داشتم گوش می دادم و خیلی ام دوسش دارم... همین!

پ.ن.۱ پاندا کوشولوی من و می بینین اون پایین چقده شیطونه؟!
پ.ن.۲ قول میدم این قالب و دیگه حد اقل دو سه هفته ای نگه ش دارم... قــــول زنونه :)

نوشته شده توسط آبی در پنجشنبه 24 بهمن1387

 



  دویست و سیزده
  از رفتن تو روزها می گذرد...
عشق تو عزیز از یاد نمی رود
بوسیدن اون لبهای آتشین
افسوس که دگر تکرار نمی شود...
وای چه شیرین بود عشق و یگانگی
چقدر زود گذشت روزهای عاشقی...........


بی اندازه بی حوصله و بی خواب و بی ادب و بی معرفت و بی... بی همه چیزم این روزا!!!

 

پ.ن. اندی؟!

نوشته شده توسط آبی در چهارشنبه 23 بهمن1387

 



  دویست و دوازده
  تنها خوبی ِ کار این روزا یخچال بودن فوروشگاهه! ینی تو این گرمای ۴۲ درجه ای کار کردن تو یخچال خیلی می چسبه! حالا دلیل یخچال بودنش و نمی دونم... شاید واسه اینکه لباسامون تاریخ مصرفشون یه وخت نگذره!!!

داشتم اخبار نگا می کردم! نشون می داد تو ویکتوریا یه شهرک کاملاً آتیش گرفته و سوخته... طرفای ۷۰۰ تا خونه و ۶۵ نفر کشته شدن! می گن آتیشه یه هو عین گردباد شورو شده و مردم حتی فرصت فرارم نداشتن! گفته بودم که استرالیا بیســیار بیســـــیار آتش خیزه! به همون دلیل سوراخی لایه ازن و این آ... بعد اینجا همیشه bush fire میشه... بخصوص ملبورن و اطراف سیدنی... ولی امسال خدا رو شکر خبری نیست انگار... امیدوارم زودتر پاییز برسه و ما رو از شر این گرما نجات بده... :(

بعد فکر کن ما که تابستون بیایم ایران اینجا زمستونه... تا ما از تابستون ایران برگردیم اینجا تابستونش شورو میشه... فک کن ینی... من که دارم می میرم از خوشی :(((

...

این حموم خونه ی ما یه پنجره رو به حیاط داره... بعد من تازه رفته بودم تو حمام که دوش بگیرم و داشتم یه کم تو آینه خودم و بر انداز می کردم که دیدم مونا از تو حیاط هی داره صدام می زنه... منم هی جواب ندادم اونم هی صدام کرد تا یه فکری به ذهنم رسید =) آروم شلنگ دوش و کشیدم و بردم کنار پنجره... مونا همچنان صدا میزد و من جواب نمی دادم... آب سرد و باز کردم و یهو گرفتمش رو مونا =)) خیس خیسش کردم :) بعدشم هی می گفت بیشتر بیشتر!!! منم دیدم این به هیچ جاشم نیست تازه خوششم اومده... دیگه آب و داغش کردم =)) ( تیکه آخری دوروغ بود... دیگه انقدرم خشن نشدم هنوو)

 

دیگه... فردا کلاس دارم :| صبح  ساعت ۸ میرم خونه  تینا که با ماشین اون بریم! خدایا من و زنده برگردون با این رانندگی تینا خانوم :( دیگه خلاصه اگر بار گران بودیم رفتیم... اگر نامهربان بودیم رفتیم... اگر برنگشتم حلالم کنید...

نوشته شده توسط آبی در یکشنبه 20 بهمن1387

 



  دویست و یازده
  صبحونه ی من:

آب
نون تست
کره و مربا
حلوا شکری
موز
چای سبز
یه بشقاب ماکارونی
و مقدار بســــــیار زیادی حرص!

اصلاً به ترتیب نمی خورم ها! از هر کودوم یه لقمه!
من کلاً هر وقت استرس دارم همینطور خوش خوراک میشم :|

۲ باید سرکار باشم... قبلش کلی خرید دارم... این دوشنبه کلاسام شورو می شن :(
مامان بابام خونه نیستن... باید با اوتوبوس برم اونم تو این هوای بس ناجوانمردانه گرم :(

چقدر همه چیز خوبه امروز :)

نوشته شده توسط آبی در پنجشنبه 17 بهمن1387

 



  دویست و ده
  ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دورویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها
ستاره های خوب و پاک!

 

آسمون پر ابر شده... از بارون خبری نیست...
دلم گرفته خیلی :(

نوشته شده توسط آبی در چهارشنبه 16 بهمن1387

 



  دویست و نه
  همه مدلیش و دیده بودم جز این یکی! یعنی آدم باید چقدر مزخرف و کم ظرفیت باشه که دلش برا یه سریال تلویزیونی تنگ بشه! منظورم روز حسرته :) ینی من همیشه عاشق سریالای سیروس مقدم بودم و هستم بخصوص خط قرمز... اما این یه چیز دیگه بود! ینی کلن همه خاندان سیبیلیان (لقب خاندانمون) تو این چند وقت برنامه هامون و یه جوری تنظیم می کردیم که این سریال و از دست ندیم! مهمونی ام داشتیم زود شام می خوردیم که ساعت ۱۰ و نیم بیکار باشیم... بعدم همه (ما، خانواده عمو ریشوهه و زیزی اینا) دور هم جمع می شدیم بچه های کوچیک و پسرارم به زوز بابا اینا می کشیدن می آوردن می گفتن بشینین یه کم احکام یاد بگیرین!!! این وسطای سریالم مامانا هی همصدا هر چی فوش بلد بودن روانه می کردن طرف مسعود و اون دوستش حامد... مام قـــــــــش بودیم از خنده :)) شب آخری ام که زن عمو بزرگه و ماهان و زیزی می خواستن برگردن سیدنی به مامانم می گفت هر شب که سریال تموم شد زنگ بزن بقیه ش و برام تعریف کن! =)

زیادی خوشیم ما نـــه؟

۵ شنبه با مونا و شیلا و زیزی رفتیم سینما... البته قرار بود مریم اینام بیان که دانشگاه کار داشت و به فیلم نرسید... فیلم Bride Wars و دیدیم... قشنگ بود... دو تا دوست صمیمی بودن که عروسیشون تو یه روز و تو یه جا افتاده بود و این شد که دشمن خونی همدیگه شدن و... (اصن خودتون ببینین به من چه!) بعدِ فیلمم رفتیم صبونه خوردیم ساعت ۱۲! ولی ناهار نخوردیم دیگه چون قرار بود بریم خونه ماهان می خواست ناهار ماکارونی مخصوصش و بپزه! بعد از صبونه! رفتیم یه کم خرید که زیزی این مگ و برام گرفت و کلی با گلدون مشکی و لپ تاپم ست شده:

لینک

منم این گردنبند و گرفتم که دو تا قلبه رو یکیش نوشته Best و رو اون یکی Friend... اولش کلی دعوا کردیم سرش چون هر دومون Best و می خواستیم ولی از اونجا که من دختر فوق العـــــاده مهربونیم کوتاه اومدم و این و برداشتم:

لینک

اینم عکس پسر کوشولوی تپل و کچلم که اسمش و گذاشتم جک =) که وقتی بزرگ شد مثه جک تایتانیک خوشتیپ و معروف بشه :)

لینک

---

امروز یه آقاهه اومده بود فوروشگا اسم من و که دیده میگه مادر پدرت فکر کنم اسمت و از یه خواننده ی معروف ایرانی برداشتن! منم خودم و زدم به اون راه که ایرانی؟! نمی دونم شاید... :)
آقاهه م گفت برو امشب تو گوگل یه سرچ بزن حتما در موردش موضوع پیدا می کنی. منم که عمراً اگه بدونم چرا مامانم اینا اسم ایرانی باسم انتخاب کردن =) رفتم سرچ کردم دیدن این اسم بنده اسم یه خواننده بهاییه ایرانیه که فکر کنم معروفم هست! خلاصه که من همیشه می دونستم یه روزی معروف می شم =))

پ.ن. لینک عکسا رو عوض کردم... انشالا که دیگه فیلتر نیست؟!

نوشته شده توسط آبی در سه شنبه 15 بهمن1387

 



  دویست و هشت
  انقدر نگین کجایی! کوشی! بیا دیگه! یه لحظه پات و از رو زمین بردار... برداشتی؟ خوب حالا زیرش و نیگا... دیدی من و....؟! =)
جونم براتون بگـــــه... ما از همون روز یکشنبه که من ناپدید شدم! تا همین دیروز یه سره مهمون داشتیم یا مهمونی بودیم! چرا؟

  • مامان بزرگ، بابا بزرگ و خاله سلی از نیوزیلند اومده بودن
  • زن عمو و زیزی و ماهان از سیدنی اومده بودن
  • هفته آخر تعطیلات تابستونیمون بود

می بینم که چقـــــــــدر شیک و های کلاس قانع شدین :))

یکی از دوستای بابام یه پسری داشت آخـــــر باحال و مهربون و خوش تیپ! بعد یکشنبه قبلی شوور زیزی زنگیده بود گفت کشته شده!!! یعنی همه مون انقــــــدر ناراحت شدیم :( جووون ۴-۲۳ ساله! خیلی دلم سوخت! بیشتر واسه خانواده ش :(( حالا نرمال فوت می کردم خوب بود... به بدترین شکل ممکن کشته شده! ۷-۸ تا از این لاتای لبنانی ریختن سرش و با چاقو تیکه پاره ش کردن! ۷ تا چاقو فقط به قلبش زدن نامردا! فکر کن مامان باباش و خواهراش چه حالی شدن وقتی شنیدن! پسرک بیچاره! امروز ختمشه... مامان امروز رفت... بابا هم از یه هفته قبل رفته بود که پیش دوستش باشه :(

خدا رحمتش کنه... من که خیلی نمی شناختمش ولی همه میگن پسر خیلی خوبی بوده.

نوشته شده توسط آبی در یکشنبه 13 بهمن1387

 



  دویست و هفت
  نمی دونم این مستند "شوک"  و دیدین یا نه! دیشب خیلی اتفاقی رو یه سایتی دیدمش و توجه م و جلب کرد و از اونجا که من اصلاً آدم فوضولی نیستم نشستم تا آخرش و دیدم :)
برنامه عجیبی بود! خوب بله من قبول دارم شیطان پرست وجود داره... وحشتناک اَم هست ولی ربطش و به بقیه موضوعای این مستند نفهمیدم! یعنی هر کس شیطان پرسته معتاده و رپ می خونه! یا هر کس رپ می خونه پس معتاده و شیطان پرستم شده! یا هر کس از این ریشهای بزی ِ مدل جدید میزاره شیطان پرسته و...!!!
خداییش از همون دقیقه اول که برنامه شورو شد تا ثانیه آخرش استرس یه لحظه م ولم نکرد! هم خیلی غمگین بود هم آدم خنده ش می گرفت! مثلاً موضوع مهمی مثل  اعتیاد و ول کردن چسبیدن به مارکهای تی شرت و زنجیر و مدلهای ریش این جوونا!!! بخصوص اونجا که خبرنگاره می پرسه "مگه شما برا این شرکت کار می کنی که مارکش و پوشیدی!!!" فکـــــــــــر کن! انگار مثلاً ما تو شرکت آدیداس کار می کنیم که آدیداس می پوشیم...!!! خـــــــــــــــدا :((

بی خیال شم؟ باشه چشـــــــــــــــــم... فقط چون شمایی آ =)

نوشته شده توسط آبی در جمعه 4 بهمن1387

 



  دویست و شش
  هوا بس ناجوانمردانه گرم است...!

فکر کن امسال اگر جور شد و تعطیلات تابستونی اومدیم ایران... زمستان بی زمستان! چــــــه شود! متنفرم از هوای گرم :( خــــــــــیلی!

دیروز صبح که مامان خانومی اینا رفتن سیدنی منم همچین حس کدبانواییم گل کرد و چار چنگولی افتادم به جون اتاقا و حســــــــابی گردگیری کردم... این وسط زیر تخت آم از شرم در امان نبودن و تمیــــــز ِ تمیز شدن :) نهار ساعت ۴ عصر صرف شد! از شام هم خبری نبود :دی تا ساعت ۴ فیلم نگاه کردیم... خوابم که اومد اندی گذاشتم... اون برام لالایی خوند و من خوابیدم... آروم ِ آروم...

امروز صبح اَم ساعت ۱۲ از خواب پا شدم! خانوم خجالتی و لپ قرمزی تا ۴ اینجا بودن... بعدم مونا رو فرستادم رفت ۳ تا برگر آورد زدیم تو رگ و ماکارونی اَم رو گازه که مامان اینا اومدن شام داشته باشیم حد اقل! دیگه خیلی ضایه نباشه :دی

 

تینا زنگ زده میگه با بچه آ صحبت کردم شنبه نهار بریم بیرون... انقـــــــده ذوق مرگ شدم آخه چند ماهه ندیدمشون! بش گفتم اُکی بزار من چک کنم ببینم شنبه شیفت ندارم... زنگ زدم و گفتن که شنبه یک تا شیش باید اینجا باشی :( منم دپســـــرده دوباره زنگیدم به تینا که من نمی تونم بیام... اونم گفت باشه بزار من به بقیه بگم ببینم می تونیم وقتش و عوض کنیم... خلاصه که منتظرم ببینم چی میشه!

سه هفته م مونده تا شروع کلاس آ... دوس ندارم اصن...

نوشته شده توسط آبی در چهارشنبه 2 بهمن1387

 




 
 

 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by Ali Bahnamfar This Themplate  By Theme-Designer.Com