هوا بس ناجوانمردانه گرم است...!
فکر کن امسال اگر جور شد و تعطیلات تابستونی اومدیم ایران... زمستان بی زمستان! چــــــه شود! متنفرم از هوای گرم :( خــــــــــیلی!
دیروز صبح که مامان خانومی اینا رفتن سیدنی منم همچین حس کدبانواییم گل کرد و چار چنگولی افتادم به جون اتاقا و حســــــــابی گردگیری کردم... این وسط زیر تخت آم از شرم در امان نبودن و تمیــــــز ِ تمیز شدن :) نهار ساعت ۴ عصر صرف شد! از شام هم خبری نبود :دی تا ساعت ۴ فیلم نگاه کردیم... خوابم که اومد اندی گذاشتم... اون برام لالایی خوند و من خوابیدم... آروم ِ آروم...
امروز صبح اَم ساعت ۱۲ از خواب پا شدم! خانوم خجالتی و لپ قرمزی تا ۴ اینجا بودن... بعدم مونا رو فرستادم رفت ۳ تا برگر آورد زدیم تو رگ و ماکارونی اَم رو گازه که مامان اینا اومدن شام داشته باشیم حد اقل! دیگه خیلی ضایه نباشه :دی
تینا زنگ زده میگه با بچه آ صحبت کردم شنبه نهار بریم بیرون... انقـــــــده ذوق مرگ شدم آخه چند ماهه ندیدمشون! بش گفتم اُکی بزار من چک کنم ببینم شنبه شیفت ندارم... زنگ زدم و گفتن که شنبه یک تا شیش باید اینجا باشی :( منم دپســـــرده دوباره زنگیدم به تینا که من نمی تونم بیام... اونم گفت باشه بزار من به بقیه بگم ببینم می تونیم وقتش و عوض کنیم... خلاصه که منتظرم ببینم چی میشه!
سه هفته م مونده تا شروع کلاس آ... دوس ندارم اصن...