تبليغاتX
آبی ِ آبی
 
 

 

 
 

آ مثل آسمان - ب مثل باران - ی مثل یکرنگ

 
       

 
 

               

 
 
  آرشيو مطالب

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

 
  موضوعات

آبی لبخند می زند

آبی کشتیهایش غرق شده

آبی اعصاب ندارد

آبی بیکار علاف می چرخد

آبی دستپاچه شده

آبی یک کدبانوی واقعی ست

آبی بلند بلند می خندد

آبی فکرهای خبیسانه در سر دارد

آبی کلی استرس دارد

آبی ریلکس ریلکس است

آبی هیچ حس خاصی ندارد

آبی جشن تولد می گیرد

عناوین مطالب وبلاگ

 
  لینک دوستان

 

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

گیلاس خانومی هستم

خودم نوشت

بولوت

خریت انتها نداره

دختر كوچولو

Mr Zip & Mrs Zigzag

آکـار سو

Emovi

پیرهن پری

نقطه ته خط

خواب کوتاه

بن بست یک دروغگوی صورتی

یواشکی های صورتی

خرس قهوه ای

بادبادک

میعاد در لجن

نیمه خالی لیوان

ساحل انتظار

زندگی شاید همین باشد

گل گلدون من

عاشق مترسک

Lost Patch

پاییزان

 
  نويسندگان

 


  درباره وبلاگ



به پا نرسیده
از سر گذشت
و زندگی
همین یک وجب بود


abi.asemooni@ymail.com


 
  پیوند های روزانه

دانلود کتاب

هنر آشپزی

تستهای روانشناسی

دانلود فیلم

نام گزینی

طالع بینی شخصی

کتاب الکترونیک برای موبایل

فال تاروت

فال حافظ

تعبیر خواب

حسین پناهی

فروغ فرخزاد

فریدون مشیری

دانلود آلبومهای سیاوش

تمام پیوند های روزانه

 
  مطالب پیشین

دویست و هفتاد و پنج

دویست و هفتاد و چهار

دویست و هفتاد و سه

دویست و هفتاد و دو

دویست و هفتاد و یک

دویست و هفتاد

دویست و شصت و نه

دویست و شصت و هشت

دویست و شصت و هفت

دویست و شصت و شش

دویست و شصت و پنج

دویست و شصت و چهار

دویست و شصت و سه

دویست و شصت و دو

دویست و شصت و یک

 
  تبلیغات


تبلیغات



  آمار بازديد

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin


ليست وبلاگ‌های به روز شده




RSS

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد

 


  شصت و شش
 
یعنی من الان واقعن اعصاب ندارم!
...

 .

بقیه این پست حذف شد... چیز مهمی نبود!

 


پ.ن.۱ گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ... چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
پ.ن.۲ من خدا را به نرخ روز بندگی نمی کنم!

نوشته شده توسط آبی در سه شنبه 31 اردیبهشت1387




  شصت و پنج
 
خوب واقعاً چرا!
خیلی ها از اینکه من تا این حد به یه خواننده ی معمولی علاقه دارم تعجب می کنن!
شاید هم حق با اوناست اما من دلیل دارم!

خوب جدا از اینکه اندی خواننده ی محشریه و صداش واقعاً تکه!
من اون و خیلی بیشتر از یه خواننده دوست دارم چون ارزشش خیلی بیشتر از یه خواننده ست!
صدای اندی، تک تک آهنگهاش، لحظه به لحظه ویدیوهاش و حتی حرکات روی صحنه اش برا من یک دنیا خاطره است!
خاطرات تلخ و شیرین... دوران بچگی م... نوجوانی م...
من با صدای اندی بزرگ شدم... خندیدم... گریه کردم. حتی تو رویاهای آینده ام هم تو گوشه کناراش حتماً از اندی هم رد پایی هست! 
فکر می کنم ۷-۸ ساله بودم که اولین ویدیوش رو که "آمنه" بود دیدم و از همون موقع تا امروز شده جزء جدایی ناپذیری از زندگیم!
صداش اونقدر برام دوست داشتنی و آشناست که وقتی تو یه مهمونی یا جایی می شنوم از ذوق زیادم شروع می کنم بالا پایین پریدن و همخونی :دی با این صدای نازم!
تازه هر کسی یه مدتی با من زندگی کنه مطمئنن عاشقش میشه! حتی این زن عموی باهوشم (!) با این که اصن ایرانی بلت نیست عاشقش شد حالا چه برسه به اونایی که می فهمن این فرشته چه میگه!

خلاصه همه این ها رو گفتم که بگم دیگه نشنوم کسی به اندی من بگه جلف!!! :| اوفتااااد؟

 

پ.ن.۱ یه نفر از خدا پرسید چرا زنها رو اینقدر ملوس آفریدی؟ خدا گفت تا شما اونا رو دوست بدارید. گفت پس چرا اینقدر احمق آفریدیشون؟ خدا گفت تا اونها هم شما رو دوست بدارند! (دارین که عمق فاجعه رو)
پ.ن.۲ ببینم خورشید یه هویی تابید یا تو به روم لبخند زدی!
پ.ن.۳ اینارو واسه خودم نوشتم :(

نوشته شده توسط آبی در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387




  شصت و چهار
 
+ خوب من الان دوس دارم دوباره بچه باشم... یعنی خیلی بچه... مثلن ۱-۲ ساله حالا تا ۳ سالشم قبول دارم... دوس دارم مثه اون وقتها به تنها چیزای که فک می کنم اسباب بازیام باشه... خوب نمی خوام بزرگ شم، زوره؟؟؟ نـــــــمی خــــــــــوام

( نفس عمیـــق )

خوب من خوبم...!

+ الان یهویی یاد دوران SIEC افتادم... آی که چه روزایی داشتیم... شما فک کن یه عالمه پسر و دختر دیوونه (هندی، چینی، کره ای، ژاپنی، ترکی، ایرانی، عربی، اروپایی و...) رو میندازن یه جا... هیش کدومم فینگیلیش بلت نیستن که... بعد باید یاد می گرفتیم هر جور شده!  بعد کلی هم با هم حرف می زدیم و واقعن من نمی دونستم بعضی از زبان ها می تونن انقدر شبیه هم باشن!
مثلن یه پسره بود از ترکیه کلی مسخرش می کردیم و می خندیدیم... بعد کلمه مشترکی که با زبان اینا پیدا کرده بودیم "قاچاقچی" بود... حالا شما فک کن هر موقع از هر جا می دیدیمش دااااد هواااار قاچاقچـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ... اونم از اون طرف قاچاقچـــــــــــــــی اصن کلی حال می کردیم با این دیوونه ها
بعد حالا با همین دیوونه بازیامون و حرف نفهمیات نیدونم اینا اون وسط چجوری عاشق همدیگه م می شدن!  کلی می خندیدیم من و مونا... حالا همشم عشقای بی سر انجام بوداا... شما فک کن.. یه پسر کره ای عاشق من شده بود... بعد نیسا دختره اندرونزیایی عاشق پسر کره اییه... بعد پسره تایلندی عاشق نیسا اونوخت یه دختره دیگه عاشق اون پسره... فیلم بود اصن!
این دختر هندیه پوجا هم عاشق پسره اسپانیایی (خوش سلیقه بود خوب) ... یعنی این یکی آخرش بـــود... هی براش پیغام می فرستاد کلی حرفای عشقولانه که برین بش بگین پوجا بدون تو می میره و از این حرفای فیلم هندی درار دیگه خودتون که واردین... بعد من و مونا هم یه نیگا به همدیگه و بزن زیر خنده... ای حال می داد سر به سرشون می زاشتیم... بعد ما هم که نیست خیلی دوستای خوبی بودیم بدو بدو می رفتیم به پسره می رسوندیم و کلی اذیتش می کردیم

یه روز که داشتیم سر کلاس فیلم تایتانیک و می دیدیم... این کره ای ها هم که آخر ِ پر رو... بعد وقتی اون جا قشنگه فیلم اومده بود... همون نقاشیه دیگه... این پوجاهه پاشده کنترل و گرفته هی next می زنه.... پسر کره ایه پاشده هی Back میزنه بعد همون یه تیکه رو فک کنم ۱۰-۲۰ باری دیدیمِش

حالا ترمای آخر کلی باحال تر شده بود... ۳ تا پسر و یه دختر ایرانی هم به جمعمون اضافه شده بودن... اون سیناهه که اصن پرت بود... اون و بی خیالش... این وسط من بیچاره با امیره می حرفیدم نعیم زیر چشمی چپ چپ نیگا می کرد، با امیر صحبت می کردم امیر هی صدام میزد... دختره غزاله هم که اصن تو باغ نبود اون... حالا بماند چقدر به این امیره گیر می دادیم... مثلن خیلی جدی و مهربون داره میاد طرفم:
امیر: آبی آهنگ جدید شادمهر و آوردم نمی گوشی؟
من (با دقت بش نیگا می کنم): ببینم امیر تو چرا ۳ تا تی شرت روی هم می پوشی ها؟!!! (فک کـــن)

یه پسره بود از روسیه... نیدونم این کلمه ج ن د ه رو از کی یاد گرفته بود... حالا سر کلاس همه ساکت نشستیم منتظر معلمه... این هی داد می زنه ج ن د ه یا می گفت ب خ و ر م ش!!! منم کلی حرصم گرفته بود هی بش چپ چپ نگا می کنم... خودش هی می خندید بی تربیت!

ما یه معلمی داشتیم کلی باش دوست بودیم و شوخی داشتیم با هم... این امیر هم هر موقع این و می دید هی ایرانی بازیش گل می کرد و برا این معلمه درد و دل که: I donno why she wants me to die
منظورش من بودم دیگه... (ترجمه: نمی دونم چرا این می خواد من بمیرم) بیچاره الان که فکرش و می کنم کلی دلم براش می سوزه... آخه خیلی اذیتش می کردیم من و مونا :) 
ولی عجب روزایی بوداااااا یادش بخیر... با مونا که هر وقت یادش و می کنیم سر از دستشویی در میاریم!!! بس که می خندیم

 

+ حالم همچنان... افسرده... قاطی... معلومه؟؟!

نوشته شده توسط آبی در سه شنبه 24 اردیبهشت1387




  شصت و سه
 
الهی ! چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و
بیهوش است .
الهی ! ما همه بیچاره ایم و تنها تو چاره ای ، ما همه هیچ کاره ایم و تنها تو کاره ای .
الهی ! چون تو حاضری چه جوییم و چون تو ناظری چه گوییم ؟
الهی ! عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه باید کرد ؟
الهی ! ذوق مناجات کجا و شوق کرامات کجا ؟
الهی ! از گفتن یا شرم دارم .
الهی ! تو پاک آفریدی ، ما آلوده کردیم .
الهی ! وای بر من اگر دلی از من برنجد .
الهی ! در بسته نیست ، ما دست و پا بسته ایم .
الهی ! که الله گفت و لبیک نشنید .
الهی ! چرا بگریم که تو را دارم و چرا نگریم که منم .
الهی ! از من آهی و از تو نگاهی .
الهی ! شنیده ام که گفته ای :چه کنم با مشتی خاک ، مگر بیامرزم .
 
در حال وبلاگ گردی بودم که اینجا این متن قشنگ و خوندم و به خصوص این جمله آخرش... خیلی بش نیاز داشتم... چند روزه دختر بدی شدم... از خودم بدم اومده... تنبلی و بی خیالی هم خداییش حدی داره...  چی کار کنم... هر چی فکر می کنم راه چاره ای پیدا نمیشه... هر کاری می کنم یه کم از این حال و هوا بیام بیرون بدتر خسته می شم.. دیروز رفتم خونه الی اینا... کلی گفتیم و خندیدیم... بازم هیچ فرقی نکرد... دیگه رسمن گند زدم به زندگیم، درسام، کارم... همه چی!
 
فیلم " قصه دل ها " رو دیدم... نمیدونم چرا این کارگردانهای محترم نمیدونن باید برا یه همچین داستانای قشنگی بازیگرای درس حسابی انتخاب کنن نه این صفرا رو! اعصاب نمیزارن واسه آدم!
منم که اصن نیخوام لو بدم آخر داستان چی شد که برین حالش و ببرین... فقط فک کنم دختره و پسره آخرش یه خورده مردن :) اما اشکال نداره اون دنیا همدیگرو می بینن شما زیاد غصه نخور!
 
میگم کاش همه چی ِ این دنیا مثه این فیلم هندیا همیشه happy ending بود و به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کردند! اصن من فیلمای هندی و باسه همینش خیلی دوس دارم... حالا شما هی بگین همش چاخانه اِله بِله اصنم برام مهم نیست من دوسشون میدارم! کلی هم حال می کنم همیشه یه فرشته میاد و همه کارا رو راس و ریس می کنه و معجزه میشه هی! همینه دیگه! اصن فیلمای هندی پر از معجزه است!
دیدین این Om Shanti Om و... خیلی دوس دارم این فیلم و با همه چاخاناش یه جا!
از شاهرخ خان هم خوشم میاد... با اون دماغ گُندش!
 

نوشته شده توسط آبی در دوشنبه 23 اردیبهشت1387




  شصت و دو
 
خوب من الان کلی حس نوشتنم فوران کرده... خوب بعد هیچ حرفی واسه گفتن ندارم... خوب بعد شاید این پست یه خورده همچین چرت و پرت شد... همین دیگه!

اولندش من کلی احصابم خورده الان... چه معنی داره الان که من کلی پول لازم دارم اینا هی شیفتهای من و هی کَنسل می کنن خوب نمی گن من نان آور یک خانواده ی ۵۰ نفریم!
حالا من بیچاره همش ۱ روز (شما بخونین ۳ روز) زنگیدم گفتم من حالم خوش نیست نیتونم بیام سر کارا... چه معنی داره این لوس بازیا! تازشم وختی این خانومه (رییسمون) رفته تعطیلات، مگه من جن یا روح تشریف دارم خوب چجوری از کدوم گوری پیداش کنم ببینمش که توضیح بدم دلیل نیومدنم و ها!

آقا من نیخوام درس بخونم... زوره؟!!! (بابام: تو غلط می کنی بله آقا زوره!)... دوس ندارم خوب دست از سرم وردارین... یکی شما رو مجبور کنه یه کاری که دوس نداری انجام بدی خوشت میاد؟ خوب منم خوشم نمیاد دیگه... آخه چرا هیش کی من و درک نمی کنه! من با این استعداد های نهفته ام شی کار کنم که دارن هویجوری حیف میشن! من سر از پارک وی در آوردم تخصیر شماهاست ها!

اون روز رفتم دکتر به خاطر زانو دردم.... البته با اصرار مامان... من که عمراً به این دردا محل سگم نمیزارم! بهد خانوم دکتره می پرسه چه ورزشی انجام میدی؟ منم یه جوری نیگاش می کنم که یعنی برو خدا پدر مادرت و بیامرزه من و ورزش آخه! بعد میگه باید بری پیاده روی اونم رو یه تپه ای یا یه جای سر بالایی! بهد من میگم وختی دارم میام پایین شی کار کنم اونوخت! میگه پایینیش و زیگزاگی بیا! فک کـــن!

درس امروز:
از امروز هر وقت به کسی چیزی تعارف کردین و نخورد با چنگالی چاقویی یا هر چیز تیزی که دم دست بود محکم بکوبین رو دستش تا ادب شه... (منبع:پارک وی)

 

پ.ن. انگشت اشاره دست راستم! کلی درد داره... بس که ازش کار کشیدم!
پ.ن. جمعیت جهان به ۶،۶۶۶،۶۶۶،۶۶۶ رسید!

نوشته شده توسط آبی در جمعه 20 اردیبهشت1387




  شصت و یک
 
خدا از عشق تو ساخت آسمون و زمینش
با اسم تو شروع شد کتاب آفرینش
خلقت زیبایی رو از تو خدا شروع کرد
خورشیدم اولین بار به عشق تو طلوع کرد
شکوه اندام توست هر گوشه از طبیعت
تقلیدی از تن توست معجزه های خلقت
می دونم اسم خوبت رو سر در بهشته
به نام نامی عشق خود خدا نوشته
خدا از اندوه تو پائیزو نقاشی کرد
آبی پاک قلبت دریا ها رو کاشی کرد
به شب مثال زلفت رنگ سیاهی کشید
از برق چشمات تو شب مشتی ستاره پاشید...

دوست دارم این آهنگ اندی رو... :)

 

+ از Web Design خسته شدم! بدم میاد ازش! الان می خوام برم با این Career Advisor بگپم ببینم چه خاکی به سرم بریزم! اَه اعصاب نمیزارن واسه آدم.

فیلم هایی که این دو سه روزه دیدم: کلاغ پر (خوب بود)، Die Hard 4 (عالی بود)، Dead Silence (یادت باشه جیغ نزن)، قتل آنلاین (no comment) ... همین! وقتم و با این چیزا پر می کنم دیگه... چه میشه کرد!

نوشته شده توسط آبی در دوشنبه 16 اردیبهشت1387




  شصت
 
۱۸ سال پیش،
تو یه همچین روزی،
تو قلب بهار،
...
متولد شدم!

تولـــدم مبـــــــارک!



+ چه معنی داره آدم روز تولدش انقدر دلش گرفته باشه!

نوشته شده توسط آبی در شنبه 14 اردیبهشت1387




  پنجاه و نه
 
چه زيباست بخاطر تو زيستن
و برای تو ماندن و به پاي تو سوختن
و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن
برای تو گريستن و به عشق و دنيای تو نرسيدن ...
ای كاش ميدانستی بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشكيباست ...

خدایا شکرت به خاطر همه مهربونی هات.

نوشته شده توسط آبی در سه شنبه 10 اردیبهشت1387




  پنجاه و هشت
 
من تازگی ها خـــــــــــــــــــــــیلی تنبل شدم ها! وقتی می گم خیلی یعنی خـــیلی!
الان کلاس دارم خوب، بعد نرفتم دیگه...

اون شب داشتیم فیلمای خانوادگی رو که از ایران آورده بودیم نگا می کردم خوب... بعد تو یه تیکه اش شهریور هم بود... یاد اون شب افتادم که ما خونه عموش اینا بودیم، بعد من هم که همه می دونن ازشون خوشم نمیاد! بعد، بعدِ شام که شهریور اومد دنبالمون که بریم خونه خودشون... دید من اخمو نشستم... کلی هی جوک گفت، هی خاطره تعریف کرد و هی ما رو خندوند... یادش بخیر!

بلاخره فیلم سنتوری رو دیدم... یعنی بــــــــیست... کلی عاشق بهرام رادان و گلشیفته شدم...! اون جای فیلم خیلی بانمک بود... اولای مووی که بهرام رادان داره از رفتن زنش میگه:
"... یعنی با اون هم همون کارایی رو می کنی که با من کردی..." و درست وقتی این جمله رو میگه، تخت خواب و حموم و دستشویی رو نشون میدن :| اوخ که این ملت چگده منحرفن!!!

پارک وی؟!!! یعنی چی بگم... طنز بود یا ترسناک... مثلن!

 

پ.ن.۱ جدیدنا چگده زشت و پراکنده و بی ربط می نویسم!
پ.ن.۲ دوم اردیبهشت تولد اندی عزیزم بود... خلفونش.... تفلدش مبارک :) 
پ.ن.۳ من نخوام صبح زود از خواب پاشم کی و باید ببینم؟!
پ.ن.۴ الانه هوا انقدر سرد شده که من صبحی که میومدم CIT دلم می خواست بخاری هم با خودم بیارم! زمستون لعنتی هم شروع شد... ایــــــــــــش!
پ.ن.۵ خوابم میــــــــــــــاد
پ.ن.۶ از دیشب تا حالا داره بارون می باره... خدا جوووووووووووون دوسِت دارم!

نوشته شده توسط آبی در دوشنبه 9 اردیبهشت1387




  پنجاه و هفت
 
- برگشتیم از سیدنی!

- دلم کلی برا خونمون و اتاقم و وبلاگم و به خصوص اسکای لاینم تنگ شده بود خوب.

- نه میشه گفت خوش گذشت نه میشه گفت بد بود! خوب بود اما من که چیزی ازش نفهمیدم چون همش نگران بودم...

- اون شب که با زیزی می خواستیم ساعت ۱۰ شب بریم کافه تایتانیک و مامانش به زور داداشم و ماهانم باهامونم فرستاد... کلی حرصم گرفته بود! بعد وسط راه زیزی پیاده شد یه کاری داشت که یه هو بارون گرفت و ماهان اومد نشست پشت فرمون، بقل دست من! ماشین و برد اونور خیابون که زیزی خیس نشه و تا کافه رسیدیم هم باید تحملش می کردم!

- شیلا: آبی جون، خواهر مهربونم یه لحظه لپ تاپت و لازم دارم.
من: کوفت، مرض، زهر مار...
شیلا: یعنی آره دیگه
من: برو تا پشیمون نشدم
( من کلن همیشه همینقدر مهربونم باور کن)

- یه جایی خونده بودم: "پيش از سحر تاريك است. اما تا كنون نشده كه آفتاب طلوع نكند. به سحر اعتماد كنيد." ............آره؟!

- ما هم هر بار میریم سیدنی انقدر سرمون شلوغه که اصلا وقت نمی کنیم بریم خرید. این بار هم بدتر از دفعه های قبل. آقا شما فکر کن ظهر یه جا دعوت شب هم یه جای دیگه اونوخت تا نصفه شب هم بیدار و صبح زود از خواب پاشو و دوباره همون آش و همون کاسه... ایش!

- مادر شوهر خاله خانومی هم از دنیا رفت. خدا رحمتش کنه مثل مادر بزرگ خودمون بود. اون شب خونه عمو سیبیلوهه بودیم که مامان زنگ زد خونه خاله خانوم. وقتی خبر و شنید و بلند گفت "مادربزرگ مرد" خودش و مونا و شیلا و زن عمو زدن زیر گریه... من فقط نگاه می کردم!
پسر عمو: تو چرا گریه نمی کنی؟
من: چون من دل ندارم.
پسر عمو: واقعا که، خجالت بکش.
من: وا تقصیر من نیست خدا به من دل نداده.
این جمله رو خیلی هم جدی گفتم... من یا دل ندارم یا اگه دارم جنسش از آهنه... باور کن! که البته آهن هم اگر بزاری تو حرارت خیلی بالا ذوب میشه!!!

- امروز کانال هند فیلم Black و گذاشته بود، قشنگ بود... خیلی تعریفش و شنیده بودم، می گفتن خیلی غمگینه و هر کی دیده بودش گریه کرده بود اما من... گفتم که!

- این دفعه حداقل وقت کردم برم خونه نرگس این ها! دختر خوبی بود یعنی اون چیزی که من فکر می کردم نبود اصن... خودمونی بود و تو همین دیدار اول پاشده بود به رقصیدن. با تعریفایی که ازش شنیده بودم فکر نمی کردم حتی آهنگ گوش بده! ازش خوشم اومد! فقط یه موضوع مهم هست که من و از دوست داشتنش باز میداره... اون هم اینه که به اندیِ عزیز من گفت قِرتی... واااا!!!

- الان دارم هم سریال می بینم ( قرارگاه مسکونی ) هم اینجا می نویسم... حس نوشتنم پرید خوب! آها این و گفتم این یادم افتاد داغم تازه شد... ما که داشتیم می رفتیم سیدنی این "مرد هزار چهره" تازه شروع شده بود... حالام که ما برگشتیم تموم شده!!! انقد منتظر مهران مدیری موندیم آخرشم این شکلی شد... اَه

- یعنی این بار که ما سیدنی بودیم از همون روزی که رسیدیم تا وقتی برگشتیم همه اش یا ابری بود یا بارونی... من هم که دیوونه ی بارون... کلی حال کردم... تو هوای بارونی سیدنی، اون هم مرکز شهر تو یکی از کافه های قدیمی، لاته خیلی حال میده!

- اَه پس فردا دوباره CIT... بترکه ایشالا!

نوشته شده توسط آبی در جمعه 6 اردیبهشت1387





 
 

 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by Ali Bahnamfar This Themplate  By Theme-Designer.Com