دیروز تو اتوبوس، صندلی آخر،
داشتم به این آهنگ گوش می دادم:
من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه....
هوا یه کم ابری بود، دل من هم تنگ،
یهو هوس بارون کردم
گفتم خدا جون یه بارون کوچولو بفرست
همینطور نشسته بودم که چشمم افتاد به شیشه جلوی اتوبوس
خیس بود!
چنان ذوقی کردم که چشمام پر اشک شد و گفتم خدایا شکرت.
نمی دونم، حس عجیبی بود،
حس کردم خدا می خواد بهم بفهمونه که حواسش هست!
این اتفاق کوچیک خیلی روحیه ام و عوض کرد
من به نشانه ها اعتقاد دارم، خیلی.
همه چیز و سپردم دست مهربون خودش...
--- كاش دوباره بودن من رنگ بودن تو باشه
--- كه در بسته ي قلبم باز با دستاي تو واشه
تو مثه شباي مهتابي و باروني
وقتي كه نباشي دلگيرم و ميدوني
حرفاي دلم رو با اشك تو ميگفتم
بارون كه مي باره باز ياد تو مي افتم...
*از غم منو غم تو، تب منو تب تو همه بي خبرن
از دل منو دل تو، شب منو شب تو همه بي خبرن... همه بی خبرن...!
+ این بارون بیشتر از ۲ دقیقه طول نکشید! اما انگار دونه دونه اش به جای زمین خشک رو دل من بارید!