انگدههههههه حرف دارم که نگوووو اما همین که میشینم پشت کامپیوتر همش فرتی میپره از مغزم................
اولندش که ما به هر کی میگیم میخوایم عربی بخونیم یه ضدحال بهمون هدیه میده حالا بعضیا شوخی بعضیام جدی... اونش بمانددددد :( منم الان وسط هوا و آسمون (داشتین که... ادبیات بـــیست!) معلق موندم نمیدونم سال بعد میخوام چه خاکی تو این سر مبارکه بریزم!!!
دومندش آخه این چه وضعشه چه معنی داره آدم (دقت کنید گفتم آدم) روز تعطیل صبه به این زودی ( ساعت ۹.۳۰) از خواب بیدار شه خونه رو تمیز کنه اونوقت مامانش و خواهرش برن شنا؟؟؟ یعنی من آدمم؟؟؟
سومندش که برا اون کار که مصاحبه داشتم قبول شدم... فعلا نمیتونم شروع کنم تا شماره پرونده ام از اداره مالیات بیاد... چگده اینا بیرحمن از منم میخوان مالیات بگیرن آخه دلشون برا من نمیسوزه؟ کاره اما کار تر تمیزیه... تو یه فروشگاه بزرگه که لباس و کیف و کفش و لوازم آرایشی بهداشتی و نمیدونم ظرف و لوازم خونگی و اسباب بازی و همه چی داره... برا اونا که میشناسن همون Kmart خودمون.
چارمندش (چهارم اندش) چرا من این وقتا اینجوری شدم... بد جور به یکی شک کردم! خودم میدونم درست نیست اما خوب دست من نیست که، یه حس ِ بدیه که چند وخته عین خوره افتاده به جونم... دیروز یه فال گرفتم کلی بم حال داد:
"بیش از این روح خود را آزار مده و این سو و آن سو مرو! طبع تو لطیف است روحت نازک و به زیبایی حساس هستی. صبر و شکیبایی به خرج ده. مطمئن باش همه تو را دوست دارن. باید با استعانت از خدا به رفع رذایل اخلاقی خود بپردازی تا محبوب دیگران شوی."
حافظ جون قربونت برم... خیلی بت اعتقاد دارم... باشه صبر میکنم و سعی میکنم مهربون باشم! خدا جونم همیشه هوامو داشتی هیچ وقت تنهام نزار... :)
پ.ن.۱ حالم خوش نیست چرت و پرت مینویسم.
پ.ن.۲ بزارین برم من....بزارین برم من....بزارین برم من....بزارین برم من