تبليغاتX
آبی ِ آبی
 
 

 

 
 

آ مثل آسمان - ب مثل باران - ی مثل یکرنگ

 
       

 
 

               

 
 
  آرشيو مطالب

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

 
  موضوعات

آبی لبخند می زند

آبی کشتیهایش غرق شده

آبی اعصاب ندارد

آبی بیکار علاف می چرخد

آبی دستپاچه شده

آبی یک کدبانوی واقعی ست

آبی بلند بلند می خندد

آبی فکرهای خبیسانه در سر دارد

آبی کلی استرس دارد

آبی ریلکس ریلکس است

آبی هیچ حس خاصی ندارد

آبی جشن تولد می گیرد

عناوین مطالب وبلاگ

 
  لینک دوستان

 

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

گیلاس خانومی هستم

خودم نوشت

بولوت

خریت انتها نداره

دختر كوچولو

Mr Zip & Mrs Zigzag

آکـار سو

Emovi

پیرهن پری

نقطه ته خط

خواب کوتاه

بن بست یک دروغگوی صورتی

یواشکی های صورتی

خرس قهوه ای

بادبادک

میعاد در لجن

نیمه خالی لیوان

ساحل انتظار

زندگی شاید همین باشد

گل گلدون من

عاشق مترسک

Lost Patch

پاییزان

 
  نويسندگان

 


  درباره وبلاگ



به پا نرسیده
از سر گذشت
و زندگی
همین یک وجب بود


abi.asemooni@ymail.com


 
  پیوند های روزانه

دانلود کتاب

هنر آشپزی

تستهای روانشناسی

دانلود فیلم

نام گزینی

طالع بینی شخصی

کتاب الکترونیک برای موبایل

فال تاروت

فال حافظ

تعبیر خواب

حسین پناهی

فروغ فرخزاد

فریدون مشیری

دانلود آلبومهای سیاوش

تمام پیوند های روزانه

 
  مطالب پیشین

دویست و هفتاد و پنج

دویست و هفتاد و چهار

دویست و هفتاد و سه

دویست و هفتاد و دو

دویست و هفتاد و یک

دویست و هفتاد

دویست و شصت و نه

دویست و شصت و هشت

دویست و شصت و هفت

دویست و شصت و شش

دویست و شصت و پنج

دویست و شصت و چهار

دویست و شصت و سه

دویست و شصت و دو

دویست و شصت و یک

 
  تبلیغات


تبلیغات



  آمار بازديد

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin


ليست وبلاگ‌های به روز شده




RSS

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد

 


  نوزده
 
حال درست حسابي ندارم... حسابي هوس يه مسافرتي مهموني جشني يه چيزي كه حال و هوام و عوض كنه دارم...
هفته بعد امتحانام شروع ميشه :( دوباره دوران اعصاب خورد شدنا و حرص خوردناي منم ميرسه, ميخوام خودم و بکشم وقتي ميبينم يه عالمه درس دارم و عين خيالمم نيست! حالا ديگه خودمم باورم نميشه تا كلاس دهم هميشه جز شاگرد اولا بودم... ديگه از اون دختر سر به زير و درس خون خبري نيست, شدم يه موجود كم طاقت خودخواه تنبل, دلمم به اين خوشه كه بلاخره يه روز از اين حال در ميام كي و چه طوريش خدا عالمه!!!

بعضي وقتا دلم برا بابام ميسوزه كه همه اميدش به منه گاهي دلم برا خودم ميسوزه كه انقد اطرافيانم ازم توقعات زيادي دارن مگه من آدم نيستم چرا نميذارن خودم برا زندگيم تصميم بگيرم! چرا نميتونم کاری که خودم دوست دارم انجام بدم! چرا انقد بد بختم من! چرا ميخوان مجبورمون كننن روزايي كه امتحان داريم صبح تا عصر بشينيم سر كلاس و تا فرداش دوباره هي درس بخونيم! چرا حالا كه من عجله دارم همه چيز انقدر كند ميگذره! چرا من انقد سوال ميپرسم!!! واقعاً چرااا!!!!


خوب بالاخره ما هم داريم پيشرفت ميكنيم :| سفارش ساتلايت داديم از سيدني كه كانالاي ايرانم داشته باشه و حالا خدا ميدونه كي ميرسه... فقط خدا كنه كانال كشتي كج هم داشته باشه :) هر چند گمون نميكنم :(

پ.ن. نميدونم چرا آهنگ دختر فراري حميدرضا و عليرضا رو گوش ميدم دلم ميگيره

نوشته شده توسط آبی در چهارشنبه 23 خرداد1386




  هجده
 

انگدههههههه حرف دارم که نگوووو اما همین که میشینم پشت کامپیوتر همش فرتی میپره از مغزم................

اولندش که ما به هر کی میگیم میخوایم عربی بخونیم یه ضدحال بهمون هدیه میده حالا بعضیا شوخی بعضیام جدی... اونش بمانددددد :( منم الان وسط هوا و آسمون (داشتین که... ادبیات بـــیست!) معلق موندم نمیدونم سال بعد میخوام چه خاکی تو این سر مبارکه بریزم!!!

دومندش آخه این چه وضعشه چه معنی داره آدم (دقت کنید گفتم آدم) روز تعطیل صبه به این زودی ( ساعت ۹.۳۰) از خواب بیدار شه خونه رو تمیز کنه اونوقت مامانش و خواهرش برن شنا؟؟؟ یعنی من آدمم؟؟؟

سومندش که برا اون کار که مصاحبه داشتم قبول شدم... فعلا نمیتونم شروع کنم تا شماره پرونده ام از اداره مالیات بیاد... چگده اینا بیرحمن از منم میخوان مالیات بگیرن آخه دلشون برا من نمیسوزه؟ کاره اما کار تر تمیزیه... تو یه فروشگاه بزرگه که لباس و کیف و کفش و لوازم آرایشی بهداشتی و نمیدونم ظرف و لوازم خونگی و اسباب بازی و همه چی داره... برا اونا که میشناسن همون Kmart خودمون.

چارمندش (چهارم اندش) چرا من این وقتا اینجوری شدم... بد جور به یکی شک کردم! خودم میدونم درست نیست اما خوب دست من نیست که، یه حس ِ بدیه که چند وخته عین خوره افتاده به جونم... دیروز یه فال گرفتم کلی بم حال داد:

"بیش از این روح خود را آزار مده و این سو و آن سو مرو! طبع تو لطیف است روحت نازک و به زیبایی حساس هستی. صبر و شکیبایی به خرج ده. مطمئن باش همه تو را دوست دارن. باید با استعانت از خدا به رفع رذایل اخلاقی خود بپردازی تا محبوب دیگران شوی."

حافظ جون قربونت برم... خیلی بت اعتقاد دارم... باشه صبر میکنم و سعی میکنم مهربون باشم! خدا جونم همیشه هوامو داشتی هیچ وقت تنهام نزار... :)

پ.ن.۱ حالم خوش نیست چرت و پرت مینویسم.
پ.ن.۲ بزارین برم من....بزارین برم من....بزارین برم من....بزارین برم من

نوشته شده توسط آبی در شنبه 12 خرداد1386




  هفده
 
كلي كار دارم ولي گفتم امروز ديگه بايد بيام یه چیزی بنویسم... اينجا تازه هوا سرد شده من هم سرما خوردم سه تا تحقیق هم دارم كه دوتاشو همين الان فينيش كردم... يه صلوات بفرستين برا شادي روحم
الان خيالم خيلي راحت تر شد... خلاصه هفته بدي داشتم از يه طرف درسا از اون طرف سرما خوردگي و از اون يكي طرف سردرد شديد به خاطر دندونام...  حالا تا دو سه روز سردرد دارم و غذاهاي سفت نميتونم بخورم... یعنی وااااااااااای!
خلاصه كه اینطوریاست...
خوش به حال اونا كه الان ايرانن تعطيلات تابستوني نزديكه :( تا ميتونين برين اين ور اون ور و كيف كنيد :( يكي هم جاي من چند تا پيراشكي و بستني سنتي بخوره... :((


راستي من چرا اين وقتا انقد ميخورم؟؟؟ انقذه اشتهام زياد شده كه نگو...
من: مامان شام چي داريم
مامان: سالاد
من: من سالاد نميخوام گشنمه 
مامان: همه داريم چاق ميشيم بايد مراقب باشيم
من: من ازت شكايت ميكنم تو بهمون غذاي درست حسابي نميدي!!!
________________________________
من: مامان نريز ديگه سير شدم
مامان: نه بايد بخوري چجوري ميخواي درس بخوني؟؟؟
من: من ازت شكايت ميكنم تو فقط ميخواي من چاق شم!!!
___________________________________
مامان: آفرين دختر گلم
من:(با اخم در حال درست كردن مواد كيك)
مامان: خوب وقتي داري يه كاري ميكني اخم و تخم نکن... بخند...
من: من نميتونم موقع كيك درست كردن خوشحال باشم.
مامان: آفرين دخترم الان دو تا كيك درست ميكنه
من: ديگه من باشم از اين غلطا ياد بگيرم
مامان: :|

اين سومي ربطي به شكموييم نداشت فقط نشانه تنبلي بود حالا يكي نيست بگه خوبه سالي يه بار حس كدبانويي بت دس ميده يه كيك درس ميكني...!
عكس العمل پسر عمو بزرگه وقتي بش گفتم دارم كيك ميپزم: -->  جل الخالق

اين هم یه کم عشقولانه... هویجوری:
من كه از خدا به جز تو چيز ديگه اي نخواستم
هرچي هست فداي عشقه من فقط تو رو مي خواستم
كاش ميشد حتي يه بار از تب بوسه هات بسوزم
با تو من يك بار ديگه لب شادي رو ببوسم... :)

ديروز رفتيم ديدن دوست مامان كه تازه ني ني دار شده انگده ناااااز بود كه نگو  ... خوب منم ني ني ميخوام :| يادمه وقتي كوچيك بودم با عروسكام حرف ميزدم بهشون ميگفتم اگه با من حرف بزني قول ميدم به هيشكي نگم ... :| اين هم يكي از دلايل بد بودن تلويزيون!

 

پ.ن. فردا مصاحبه دارم برا كاري كه درخاست داده بودم... خدا کنه قبول شم.

نوشته شده توسط آبی در جمعه 4 خرداد1386





 
 

 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by Ali Bahnamfar This Themplate  By Theme-Designer.Com