اين چند وقته هر روز ميخواستم بيام بنویسم هربار يه اتفاقي ميفتاد... تازه دو سه روز هم هست بلاگفا هي داره بوق اشغال ميزنه... تا بلاخره امروز درست شد...
اول بريم سراغ مدرسه انقذه درس و مشق دارم كه نگو اما نميتونم هيچ كدوم و شروع كنم، ینی حوصله ش و ندارم :| اَه تف به اين روزگار! اون موقعها كه من جوون بودم ننه شاگرد اول مدرسه بودم... خوب حالا بگذريم...
شما فكر كنين هفت هشت ماه پيش رفته بودين جشن تولد SIEC و با يه آقا پسر خيلي متين و خوش تيپ و با كلاس روبرو ميشين! با دو تا برادراش بوده و چند تا از دوستاش, بعد خواهر شما هم كه آخرت پر رو!!! كلي سربه سر اين آقاهه ميزاره و كلي ميخندين بهشون =)
بعدا از طريق همكلاسيهاش ميفهمين اسمش حسينه و از عراق اومده و آخر بچه مثبته :| حالا بماند چقد سوتی دادین و خنگ بازی در آورد این مونا.
بعد اون جشن ديگه نميبينيش تا يه روز صبح تو كالج (بعد از ۸-۷ ماه) ميبيني داره خنده كنان مياد طرفت! سلام عليك ميكنين و شما هم سوت زنان بهش ميفهموني كه شما اون دختر پررو بی ادبه نيستين :| بعد ازتون ميپرسه ميدوني اين كلاس كجاست شما هم ضایع شده ميرسونيش دم در كلاس و با گفتن سي يو از هم جدا ميشين!
خیلی ضایع بود... باور کن :|
---
چند روز پيش يه اتفاق افتاد كه باعث شد خيلي قدر سلامتم و بدونم... حالا ميفهمم اين كه ميگن سلامتي بزرگترين نعمت خداست يعني چي ... واقعا از ته دلم خوشحالم و خدا رو شكر ميكنم كه سلامتي كامل به خودم و خانوادم داده...
پ.ن. کلی با فیلم "مهمان" با بازی امین حیایی... خندیدم =)