آبی
آ مثل آسمان - ب مثل باران - ی مثل یکرنگ !
× ترسیده بودم... قلبم به شدت می تپید... زانوهام شل شده بودن اما دستام به شدت بر پشتت می کوبید تا دوباره نفس بکشی... مونا اشک می ریخت... مامان با صدای بلند دعا می کرد... داداشی رنگش پریده بود... نفست بالا نمی امد... فکر رفتنت دیوانه ام می کرد... جنگیدی تا بمانی و خدا دوباره تو را به ما بخشید... خدایا شکرت! × تولد امام هشتم در روز ۸۸/ ۸/۸ ! هشت بار دوستت دارم! × چه می شود گفت وقتی جواب حافظ این بوده: یادم می اید ان روزها دم غروب که می شد دسته جمعی می رفتیم کوه. تقریبا ۱۰ دقیقه ای با خانه ما فاصله داشت. حال و هوایش را نمی توانم وصف کنم. فقط شیرین بود... خیلی شیرین! --- باورم نمی شد این خودت باشی... صدای گریه ات پشت گوشی تنم را لرزاند. یک لحظه دلم سوخت، احساس گناه کردم اما بعد خندیدم... دیدم چقدر دوستت دارم هنوز! پ.ن. چه فال زشتی درامد امروز :( --- x بلیط ها باز دوباره کنسل شد! امسالم ایران بی ایران... چقدر خوش شانسم من! عموی بابا فوت شده، سفرمون عقب افتاد... شاید نوروز اومدیم! x باز بی خیال روابط بین المللی شدم... می خوام روان شناسی بخونم بلکه تونستم یک کمی مغز نداشته ام رو درستش کنم... این هفته میرم فرما رو تحویل بدم خدا کنه دیر نشده باشه! x نمی دونم چرا این روزا با هر کی دوست می شم شاعر از آب در میاد یا همین که به من میرسه شاعر میشه! خدا آخر عاقبت همه مون و ختم به خیر کنه! انقدر خوشم میاد رفیق هی حسودیش میشه به اون یکی... منم تا جایی که تونستم اذیتش کردم الانم قهر کرد رفت خوابید... هه هه! دو ساعت بعد خودش میاد منت کشی... مطمئنم :) x جومونگ می بینم... خیلی دوست دارم! هموسو می خوام! نمی خواهم به جز من دوستار دیگری باشی ازش پرسیدم لیلی شعرهات واقعیه یا تخیلی؟ جواب داد: حرف ليلی را مزن، هيچ است ليلی پیش تو ... نازنين آيينه را بردار ليلی خويش تو!!! --- سلام ! باور کنید دیگه کار از خجالت گذشته ! واقعا با این همه بی وفایی دیگه روم نمیشد بیام اینجا بنویسم ! ولی خوب دلمم نمیاد تعطیلش کنم ! دیگه نه قول میدم نه معذرت می خوام ! اگر دوست داشتین بیاین بهم سر بزنین حوصله م نداشتین که هیچی دیگه... ناراحت نمی شم... من همچنان دوستتون دارم و سعی می کنم بیشتر باشم :) زندگی همچنان ادامه داره ... مثل همیشه ... خیلی بی مزه و بی خاصیت ! :) --- x لپ تاپم جگر گوشه م از دنیا رفت :( دیروز یکی جدید گرفتم که اصلا به دلم نمی شینه! هی جنازه اون یکی رو میزارم کنارش، با هم مقایسه می کنم و حسرت می خورم!!! قبلی - جدید x از پست قبل بعضی آ برداشت کج داشتن... می خواستم بگم که من رفیق رو مجبور به روزه گرفتن نکردم که! خودش خواسته... تازه من کلی اصرار کردم نگیره چون اصلا فلسفه روزه یه چیز دیگه ست! اما خودش اصرار داشت بگیره برای هم فکری و کلا تو همه چیز با هم بودن و این صحبتا! آدم جالبیه... بلاخره هر چی نباشه شاعر و نویسنده ست دیگه! شاعرام که خودتون می دونین با بقیه فرق دارن! یه جورای قشنگی احساساتی ان! گفتم که خیلی عزیزه برام؟! :) x چند روز پیش تولد رامبیر با بلیندا رفتیم دو ساعت گشتیم آخرشم براش یه ماشین اسباب بازی کنترل از راه دور خریدیم =)) واسه یه آقای ۲۲ ساله! خیلی شیکه نه! =) (خودمون می دونیم آخر سلیقه ایم) x این روزا ابی گوش میدم!!! شما بودین عاشقش نمی شدین؟؟؟
رفتن آسـان بود ار واقف منزل باشی
نقــد عمـــرت ببرد غصه ی دنیا بگـزاف
گـر شـب و روز در این قصـه ی باطل باشی!

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ... کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن ... وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
سرنوشت من مطیع قسمت و تقدیر شد
من درخت آرزو با خون خود پرورده ام
شاخه اش برباد گشت و میوه اش دلگیر شد
حالا که یاد ان روزها می افتم دلم می گیرد و افسوس می خورم. می دانم دیگر هیچ وقت بر نمی گردند. نه دیگر ما آن ادمهای قدیمیم نه ان کوه همان قرارگاه قدیمی و دنج.
هر چه بیشتر زمان می گذرد بیشتر فاصله می گیرم از ان سادگی ها و زیبایی ها! این بیگانگی ها را اصلا دوست ندارم! این تغییرات... آدم! شدن ها... سنگدل شدن ها!
اما من هم تسلیمم... مثل همه! این قانون طبیعت است و کاری به دل ما بیچاره ها ندارد :|
مانند جان شیرین زان نیز پر بهاتر
در جستجوی اویم ، یا در سراغ اكسیر
من هر چه خسته پاتر ، او نیز كیمیاتر..!
شاید... شاید تو واقعا بی تقصیر بودی اما دیگر برایم مهم نبود... من می خواستمت!
گفتی حق دارم... خواستم ثابت کنی... با اینکه برایم مهم نبود... من رهایت نمی کردم!
گفتی به فکر خودت نیستی... گفتی بخاطر زجری که من کشیدم اشک می ریزی... باورت کردم!
یادت هست با چه آرامشی ازت گلایه کردم! که خواهش کردم دست از دروغ برداری! یادت هست قسم خوردی! یادت هست گفتی من به خدای خودم دروغ نمی گم!
وسط هق هق گریه نالیدی همه اذیتم کردن تو هم مثل اونا شدی! دلم شکست! دیدم چه تنهایی!
کم کم باورت کردم... کم کم دوباره عاشق شدم...
گفتم شاید نتونم برات همان آبی گذشته باشم... دیوار اعتماد یک بار که شکست دیگر شکسته!
گفتی دوباره می سازمش به من فرصت بده! اعتماد کردم!
خواهش می کنم.... دوباره خرابش نکن!
پنهون نکردی از من نشونیت
من پا کشیدم از عهد بسته ام
تو پا فشردی بر مهربونیت
برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی
نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند
نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند...
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر قومی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...
ادامه مطلب
ابتدای یک پریشانی ست حرفش را مزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانی ست حرفش را مزن
من همچنان امیدوارم! رفیق همچنان مهربونه! درس و کار همچنان پا برجاست! از شهریور همچنان بی خبرم! لپ قرمزی همچنان عزیزه! قرمه سبزی همچنان خوش مزست! دلم همچنان تنگه! بلیط های ایران واسه ۲ ماه بعد همچنان اکی شده ست! همه چیز همچنان خوبه!
قصه دنیا به سر می آید و من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم !
بخاطر من روزی ۱۷ ساعت روزه می گیره!
نماز می خونه!
قرآن می خونه!
دعای کمیل می خونه!!!
:)
| Design By : Night Skin |

