تبليغاتX
آبی ِ آبی

آبی ِ آبی

آ مثل آسمان - ب مثل باران - ی مثل یکرنگ


درباره ی اِلی چیز زیادی نفهمیدم!

اما واسه نامزدش... دلم خیلی سوخت!

 

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 0:37 توسط آبی| |

من فقط عاشق اینم... حرف قلبت و بدونم!

الکی بگم جدا شیم! تو بگی که نمی تونم!

 

نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 22:22 توسط آبی| |

بدون شرح ... !

تمام می شوم شبی... فقط به من اشاره کن!

نوشته شده در جمعه 16 بهمن1388ساعت 0:37 توسط آبی| |

این روزها که می گذرد
شادم 
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم که می گذرد ...! 

---

دیشب خواب دیدم با "دوجین" از سریال جومونگ ۲ ازدباج کردم!!! بعد همون روز اول ازدباجمون باباش اومده نهار خونه ی ما و من موندم غذا چی درست کنم =| هیچی هم بلد نیستم که! دوجین می پرسه هر چی لازم داری بنویس بیارم برات! حالا زیاد هم نگران نباش شاید طبقه پایینی ها دعوتمون کردن واسه نهار!!!
این تیکه یعنی خدا بود اصلا! جالب اینجاست که فارسی هم صحبت می کردن نامردا!

بعد آخرش دیگه نمی دونم چی شد که دوجین مجبور شد با دوستاش بیاد و من و از پنجره، رو یه مبل که چتر داشت و پرواز می کرد نجات بده و فرار کنیم!!!

حالا هر کی تونست این خواب من و تعبیر کنه یه جایزه خیلی خوب می خرم براش =]

نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 15:29 توسط آبی| |

ای رفته ز دل، راست بگو!
بهر چه امشب...
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

---

صبح تو ماشین داشتم با عجله صبحونه می خوردم و همزمان بند کفشم و می بستم - دنبال کلید تو کیفم می گشتم - آرایشم و تو آینه چک می کردم - اسمس می نوشتم واسه رفیق....
مامان خیلی خونسرد گفت دیشب شهریور زنگ زده بود با بابات صحبت کرد! با چشمای پر از تعجب و دهان باز نگاش کردم! باز با همون نگاه خونسرد که یه لبخند کمرنگ پشتش بود گفت شهریور رسیده الان هم ملبورنه !!! اول خوشال شدم بعد حرفا و قولام یادم اومد دلم شکست گفتم به من چه!
یادمه چقدر منتظر این روز بودیم! چقدر سختی کشیدیم و حرص و جوش خوردیم برای قبولیش! اما حالا! حتی نمی تونم بهش یه تبریک خشک و خالی بگم! چقدر دلم می خواست بدونم الان در چه  حاله!
کاش راهی بود... اما حیف...
خیلی دیر شده!

نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 23:25 توسط آبی| |

ما چون زدری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم پریدیم

---

شروع نکرده حرفام ته می کشن! نوشتن یادم رفته انگار...
و این اصلا نشانه ء خوبی نیست :|

۱۱.۳۰ شبه... هوا به شدت گرم! پنجره اتاقم و باز کردم تا کمی هوای تازه و خنک بیاد تو!
این باد خنک و آسمون شب من و بر میگردونه به ۸ سال پیش...
دلم می خواد شب باشه و بشینم رو همون طاب قدیمی پارک بنفشه و زل بزنم به چراغهایی که روی کوه روبرویی روشن بودن... هوای خنک دست بکشه رو پوست صورت و دستام و من غرق بشم تو همون رویاهای بچه گانه م!
نمی دونم چرا اما اون پارک یه عطر و بوی خاصی داشت... یه حس آشنا که هنوز وقتی بهش فکر می کنم دلم پرواز می کنه... بعدش می گیره که چرا این همه ازش دورم و نمی تونم برگردم!
نمی دونم هنوزم دم غروب که میشه مریم میاد سراغ میز تنیسی که گوشه خلوت ما بود! یا اون باغبان بد اخلاق که به هیچ کس اجازه دست زدن به گلا رو نمی داد! نمی دونم هنوز ظهراش همونطور آروم و بی سر و صداست! آدمهاش همون آدمهای قدیمین یا فرق کردن!
ولی می دونم دلم خیلی تنگه براش... خیلــــی :(

 

پ.ن. دلم نیومد ازش ننویسم!
پ.ن.ب. من خوبم و همچنان در حال جنگ و دعوا با رفیق!
پ.ن.ب.ب. می دونم کم کم فراموشم کردین اما من همه تون و دوست دارم و همیشه به یادتون هستم :)

نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 23:59 توسط آبی| |